عبدالله رسولي
19 جنوري 2012، شهر دوشنبه، تاجكستان
بانو اديبه عزيز از شاعران جوان و مستعد تاجيكستان است. تا به اين دَم از او چهار دفتر شعری به دسترس علاقهمندان شعر و ادب تاجيكي قرار گرفته است. چهارمين دفتر سرودههایش به نام "زرشاخههای عشق" چندی قبل (9 جنوري 2012) در شهر دوشنبه پایتختِ تاجيكستان رونمايی گرديد.
يك روز بعد از رونمايی زرشاخه های عشق، همايشی به مناسبت هشتمين سال تصويب قانون اساسي افغانستان به ابتكار سفارت كبرای جمهوری اسلامی افغانستان در شهر زيبای دوشنبه، در مقر آن سفارت برگزار گرديد.
شادبختانه كه ما (شماری از نمايندهگان نهادهای جامعۀ مدنی افغانستان، رييس و تعدادي از مسؤولان دفتر مركزی و رييسان دفترهای ساحوی كميسيون مستقل انتخابات افغانستان، مهندس احمد فهيم حكيم و آقای فريد حميدی كميشنران كميسيون مستقل حقوق بشر افغانستان)، جهت اشتراك در سيميناری در شهر دوشنبه بوديم و از جانب سفيرِ دانشمندِ افغانستان مقیمِ در جمهوری تاجكستان در اين همايش دعوت شديم.
سخنرانان يكی پی ديگری در پیوند به قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان و اهميت و تأثیر آن بر روند حاكميت قانون و انكشاف متوازن كشور صحبت مینمودند؛ از جمله دکتور عبدالغفور آرزو سفير كبير افغانستان در تاجكستان، محترم فضل احمد معنوی رييس كميسيون مستقل انتخابات افغانستان، بانو ثريا پرليكا و مهندس فهيم حكيم به نمايندهگی از نهادهای جامعۀ مدنی و كميسيون مستقل حقوق بشر افغانستان، سخنرانیهای دقیق و جالبی داشتند.
گردانندۀ برنامه بانو گلرخسار را به خوانش شعر فراخواند. خانم گلرخسار سرایشگر شهير تاجيك با چند سخن مختصر اما پُرمعنا و دكلمۀ يكی از اشعارش بسنده نمود. اين بار بانو تالقانی گردانندۀ همايش، با ارایۀ معلومات مختصر در بارۀ يك شاعربانوی جوان تاجيك كه يك روز قبل از اين همايش، چهارمين دفتر شعرهايش رونمايی گرديده بود، نوبت را به شاعر موصوف (اديبه عزيز) داد تا شعر بخواند. بانو اديبه عزيز نيز با صحبت كوتاه و شعری بسيار با احساس در پیوند به میهن و عشق، شنوندگان صدای خویش را شریکِ خيالات شاعرانهاش ساخت.
در حاشيۀ همايش و در جريان ضيافت مجللی كه جناب سفير تهیه دیده بود، با خانم اديبه عزيز بيشتر معرفی شدم. از لابلای سخنانش دريافتم كه كتابهايش به خط سريليك نوشته شدهاند. وقتي من گفتم سريليك ميدانم با تعجب به من نگريست و وعده نمود تا چند نسخه از دفتر تازه چاپ شدهاش برايم بدهد و در روزهای بعد، كتابها برايم رسيد.
بانو اديبه علاقهمندی ويژهیی داشت كه آخرین دیوان سرودههایش به خط فارسی اقبالِ چاپ يابد تا مردم همزبان افغانستان و ايران نيز با صدای خیال و زبانِ اندیشههای شاعرانهاش آشنا شوند. برايش وعده سپردم كه زمينۀ چاپ آخرين دفتر شعریاش را با خط فارسی در افغانستان مهيا سازم.
عجالتاً چند شعر از دفتر جديد بانو اديبه، «زرشاخههای عشق» را كه از خط سريليك به خط فارسی برگردان نمودهام در آویزۀ نگاهِ هنرشناس خوانندۀ این نبشته میسازم. امیدوارم با ارایۀ برگردان شمار بیشتر اشعارش، این شاعر نوخاستۀ تاجیک را به اهالی شعر و ادب در افغانستان بیشتر معرفي کنم.
شعر
شعر من آهِ دل زار من است،
شعلههای عشق غمبار من است
ميزند فواره از دريای جان
خون گرم نبضِ سرشار من است
ميخزد در پردۀ انديشهها
رقص نورِ شمعِ بيدار من است
مصرعام نوری كه از دل ميرسد
نورپالا در شب تار من است
پای شادی بستۀ زنجير غم
قصهوار رنج و آزار من است
بيت ابروی تو محراب دلم
حرفهايم خشتِ ديوار من است
15 جون 2010
نو بهار
بر موی تو
بر روی تو
من عاشقم
ای نوبهار
از خندههای كودكی
از گريههاي آبشار
ای از جوانی يادگار.
من عاشقم
بر هر صدای شرشره
بر خوانش كبك دره
بر شبنم اندر روی گل
بر بوی گل
بر صوت باران سحر
بر ميسههای (1) سبز و تر.
بر عشق
بر پيغام تو
بر لالهها
از يالهها (2)
انعام تو
انعام تو.
ميسه (1): آغاز جوانهزدن سبزه و گندم و...
ياله (2): ستيغ، قله
نوش بادا...
اشک من از چشم گریان،
ریزه باران بهاران.
عشق من، ساز محبت،
همنوای ریزه باران.
عاشق من گشته مجنون،
میبرد ره از بیابان.
آه، تابد در خیالم،
دیده اش رخشان و تابان.
تخت را هرگز نخواهم،
بخت می خواهم ز یزدان.
نوش بادا عاشقان را،
جام وصل و وصلت جان.
شاعر رنجيده
كاش مثل اشك از مژگان تو
رخت ميبستم ز رخسارت به لب
يا كه در عمق دو چشم خستهات
خفته بودم در دل بيدار شب
ميزنم زنجير پشت قفل در
تخت را آرايم از گلهای تر
تا ترا در بستر عريان خود
تنگتر گيرم، فشارم تا سحر
در صدای هر نفس از جان تو
تشنه يابم حاجت پژمان تو
قطرهها لغزيده روی بسترم
از تب جان و تن سوزان تو
داغ داغ بوسه در آغوش من
شاعر رنجيدۀ خاموش من
حرف خودخواهی نوازشهای تو
لابلای موی من، بر گوش من
شمع میسوزد همه بنياد غم
آرزوی ديدن خورشيد نيست
در خيابانهای ظلمتخیز شب
جز شرار عشق تو اميد نيست
ماه را از آسمان جايی مبر
صبح را زندان بكن، ای بیخدا
هرچه میخواهی، بگير از جان من
امشبی من را مكن از من جدا!
تنهايي
من عاشق تنهايیام
ياری نمیخواهم ديگر
كنج قفس، راز نهان
كاری نمیخواهم ديگر
بنمای باور، جان من
از مهربانی خستهام
از دوستان رويهكی
بر دشمنان دل بستهام
دنيای تنهايی من
گاهی دگرگون میشود
آنگه دلِ حساس من،
بشكسته و خون میشود
تنها من و تنها دلم
تنها همه دنيای من
آخر خطا گفتم، چرا؟
دنيا دلِ تنهای من.
در ديده جايت مي كنم
ای شهپر پرواز من
ای همدمِ همراز من
ای مظهر اعجاز من
در ديده جايت میكنم
جان را فدايت میكنم.
هر لحظه هستم انتظار
در راه عشقم استوار
بیتو شوم من خار و زار
در ديده جايت میكنم
جان را فدايت میكنم.
عهدت كجا شد، بیوفا؟
از من چرا گشتی جدا؟
باری اگر بينم ترا
در ديده جايت میكنم
جان را فدايت میكنم.
افسانۀ ياران شدم
سرسان و سرگردان شدم
بيهوده من نالان شدم
در ديده جايت میكنم
جان را فدايت میكنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر